خوشحالم که در بدو ورود به دیار بلاگستان به موج او دعوت شدم، قراره از لحظه ای که او رو دیدم بنویسم :
دوستی دارم که از دوران تحصیل در راهنمایی رفیق گرمابه گلستانمه، خیلی چیز ها رو در کنار هم تجربه کردیم. از همون دوره راهنمایی برای زندگی شصت هفتاد ساله مون برنامه های چند صد ساله می ریختیم. اوج این برنامه ریزی ها دوره درس خوندن کنکور بود، به هر حال زد و ما دو نفر با هم دانشگاه قبول شدیم، یه کار پاره وقت دانشجویی هم که برامون جور شد، باید اعتراف کنم که سقف جنبه مون همین حد بود، غروری گرفتمون که نادر شاه افشار هم تجربه اش نکرده، چقدر جمله های این سبکی از دهنمون در اومد "می دونی فرق ما با بقیه چیه؟ ما نشستیم که زندگی برامون تصمیم بگیره،مثل خیلی ها باری به هرجهت نیستیم ، این ما بودیم که برای زندگی تصمیم گرفتیم " و تازه این از خوب هاش بود و بعضی وقت ها که او رو هم بنده نبودیم محرز کفر می گفتیم، یه برنامه برنامه ای می کردیم که صد تا نمودار گانت و این جور چیزها از توش میزد بیرون. الان عقیده دارم که اگر بخوای با چشم دل ببینی روز صد بار او رو میبینی، میشنوی و حس می کنی ولی اون روز ها چشمم کور و گوشم کر بود. افکار واهی توی مغزم جولون می دادن حتی جایی برای فکر کردن به او نمونده بود. تا یه دفعه روی دیگه زندگی خودی بهمون نشون داد، یه ماه از جیک جیک مستون نگذشته بود که دوستم بیمار شد و چه بیماریی سرطان. بدخیم و پیش رونده و پخش شده در چند جای حساس بدن. عمل پشت عمل و شیمی درمانی هم که به دفعات. بعد هر عمل یه مثل یه تیکه گوشت چند روز توی ICU ، دوره های سرم تراپی 4 روزه ای که فقط نصف آدمی که می رفت تو اتاق استریل ازش بر میگشت، چه قدر اون روز ها تنها بود با اینکه همه دورش بودن تنها بود،و به گفته خودش این از درد سرطان هم بد تر، ولی موفق شد،با لطف او تونست که این جنگ رو از بدن خودش ببره، من اون موقع داشتم امتحانات ترم سه رو می دادم و دوستم سه ترم مرخصی درمانی گرفته بود. حتما فکر می کنین که درمان این دوست باعث شد که او رو ببینم که اگه این طوره در اشتباهید، او در بیماری خودش رو به من نشون داد، در مرگ و نه در شفا.شفایی که چه قدر به من نزدیکه و می تونست حتی نزدیک تر هم باشه، می تونست خیلی راحت من به جای دوستم باشم، و شفا که دسته کمی از معجزه چیزی کم نداشت به راحتی می تونست اتفاق نیوفته.برنامه های ما یه ایراد داشت، جای توکل تو دل هامون خالی بود و به امید خدا رو لب هامون. نمی دونستیم که اوست که برای همه سرنوشتی مقدر میکنه که نمی شه عوضش کرد،وظیفه ای رو دوش یک اسکناس دویست تومنی ناقابل (از همون هایی که این روز ها برای رفتن از ابتدا به انتهای یه خط کوتاه تاکسی هم کم هستن) قرار میده که 100 تا آدم از عهدش بر نمی آن. وظیفه اون اسکناس فقط یاد آوری او به یک آدم نبود، باید موجی به وجود می اومد و این موج اثرات خودش رو می گذاشت.